امروز 04 ارديبهشت 1397  , 08 شعبان 1439  , 2018 April 24
 
کد مطلب: 34
زمان انتشار: 8 آذر 1395 - 21:40:33
بازدید از این مطلب: 635
      یک دست لباس بسیجی

یک دست لباس بسیجی

اجتماعی >  -   - 
تابستان 1358 بود. به تازگی کودکستان را تمام کرده بودم و طبیعتا سواد خواندن و نوشتن نداشتم.  یک روز دایی ام که پاسدار بود آمد منزلمان با کاغذی در دست. دستم را گرفت و جلو خود نشاند و گفت: این "شعار وحدت" است. من می خوانم تو تکرار کن تا حفظ شوی و شروع کرد به خواندن: لا اله الا الله. الها واحدا و نحن له المسلمون. لا اله الا الله و لا نعبد الا ایاه مخلصین له الدین و لو کره المشرکون. چند روز بعد همه را حفظ بودم از لا اله الا الله ... تا... و هو علی کل شی ء قدیر

شب جمعه همان هفته مرا برداشت و برد مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی لارستان که رو به روی شهرداری لار( اکنون بانک ملی شهر قدیم) قرار داشت. بین نماز مغرب و عشا دایی از من خواست بروم میکروفن را بردارم و شعار وحدت را بخوانم. خوب به یاد دارم که میکروفن دست مرحوم رسول معمارزاده بود که از دستش برداشتم. بی هیچ مقدمه یا توضیحی. فقط لحظه ای با بهت نگاهم کرد و دیدم که دایی ام به مرحوم معمار اشاره کرد که جلوش را نگیر. میکروفن را برداشتم و همین که گفتم: " لا اله الا الله" دیدم پاسداراها دست های یکدیگر را گرفتند و بلند کردند. از دیدن بلند شدن آن همه دست لحظه ای جا خوردم؛ اما شروع کردم شمرده شمرده و جمله به جمله شعار وحدت را خواندم و پاسداران انقلاب اسلامی هم جمله به جمله تکرار کردند. 

فردا ی آن روز هم که جمعه بود دایی مرا به نمازجمعه برد و مرحوم معمار هم که مسئولیت تریبون با او بود وحالا دیگر کاملا از ماجرا خبر داشت بین دو نماز میکرفن را به دستم داد و این بار همه نماز گزاران شعار وحدت را با من تکرار کردند. خواندنم که تمام شد مرحوم آیت الله آیت اللهی فرمرده بودند مرا به نزدشان ببرند. رفتم کنار محراب و خوب به یاد دارم که "آقا" با همان لحن صمیمی بعد از تحسین گفتند: "چی میخوایید آقا براتون بخرند؟" من هم بدون تعلل گفتم: لباس بسیجی. مبلغی : احتمالا 50 تومان" به حبیب الله مفتوحی و رحیم حق خواه" دادند و فردای آن روز این دو بزرگوار به اتفاق شهید اسماعیل شاکری مرا به بازار قیصریه نزد مرحوم بلال راکعی- خیاط نام آشنای شهر لار-  بردند و اندازه ام را گرفتند و لباس دوخته شد. 

از آن پس هر هفته با آن لباس "پلنگی" به نماز جمعه می رفتم و شعار وحدت را از بر می خواندم و پای ثابت مراسم بین دو نماز بودم. این ماجرا سال ها ادامه داشت...( عکس کناری واضح ترین عکسی است که از آن لباس دارم)



زمان انتشار: 8 آذر 1395 - 21:40:33
نظرات
هیچ نظری درباره این مطلب تا کنون به ثبت نرسیده است.
فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید: - به حروف بزرگ و کوچک توجه شود:



دیگر خبرها
یادداشت کوتاه
کوچه جنی

محرم که می‌شد روی زمین بند نبودیم. اسبی انگار ما را برمی‌داشت و می‌برد تا ظهر عاشورا هر جاخواست پیاده‌مان کند. اسبی که سفید باید باشد با یال خونین آنطور که می‌گفتند.
امامزاده با شکوه‌تر می‌شد. مردها احترام برانگیزتر می‌شدند وما مردتر می‌شدیم درجدال برای برداشتن علم‌های سنگین و حسرت از ناتوانی برداشتن بیرق.
حوالی دو -سه نیمه شب که دسته‌ی محله‌ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می‌شد و سینه زنی خاتمه می‌یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می‌شد که نمی‌دانم چرا...؟ می‌رفتیم توی ساباتهای تاریک یا پشت برکه‌ی محله قایم می‌شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته‌ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می‌پریدیم جلوشان و زهره‌شان را می‌ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش‌های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می‌کردیم.
بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی‌دهد. نقشه‌ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم. در محله‌ی ما کوچه‌ی بن‌بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه‌ی مخروبه‌ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است. پیرزنی ماهی یک بار به آن مخروبه سر می‌زد. پیرزن صورتش پیچیده بود. با کسی سخن نمی‌گفت. فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه‌های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته‌ی حیاط.شب که می‌شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو. اگر از آن جا می‌گذشتی و تصادفاسرت را برمی‌گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی. بی گمان در آن شب‌ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي‌گرفتند با دیدن آن صحنه.
این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها برویم توی کوچه قایم شویم. نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه. دو متر ی داخل شدیم. دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می‌ترسیدیم. دم پایی هامان را در آوردیم و توی دستمان کردیم. نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم. آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم. بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. صدای" بابام بابام"ی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده‌اند و صدای دیگری که می گفت جن نبودند" پتور "بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

 -   

درباره ما  |  ارتباط با ما  |  فرهنگ و هنر  |  سیاست  |  اجتماعی  |  مقالات ادبی  |  شعرها  |  کتاب ها  |  مصاحبه ها  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬