امروز 31 تير 1397  , 09 ذی القعده 1439  , 2018 July 22
 
کد مطلب: 26
زمان انتشار: 26 مرداد 1391 - 09:20:58
بازدید از این مطلب: 3706
در کوی نیکنامی

در کوی نیکنامی

اجتماعی >  -

هشت سالم بود یا نه سال، محله امامزاده لار می نشستیم. در همسایگی ما خانواده ای زندگی که نمی کردند زنده بودند. مجنون وار. پدر علیل، مادر مریض، دختر مجنون. این جنون گاه به وضعیت خطرناکی می رسید و منجر به بند آمدن کوچه و درد سر برای مردم محله می شد. ناچار باید با بیمارستان( تیمارستان که در لار نبود. الان هست؟) تماس می گرفتند و آمبولانس می آمد و دختر بیچاره را روی برانکارد با چسب قطور و پهنی می بستند و می بردند و یکی دو ماه بعد می آوردند تا چند ماه بعد دوباره جنون عود کند و باز روز  از نو....

آمبولانس بیمارستان البته نمی توانست تا در خانه قدیمی ما بالا بیاید. جلو امامزاده پارک می کرد و چند نفر برانکارد به دست از کوچه پس کوچه ها می آمدند بالا تا برسند به همسایگی ما و ماموریت خود را به انجام برسانند. بعد که دختر بیست بیست و دو سه ساله را روی برانکارد می بستند جمعیت معتنابهی دنبال برانکارد تا جلو امامزاده می آمدند و ماجرا را تا پایان دنبال می کردند.

حالا اینجا این ها را ننوشتم که قصه برایتان نقل کرده باشم یا از آن خلایق به بدی یا مسخرگی یاد کرده باشم. خدا همه شان را بیامرزد. غرضم چیز دیگری بود. پریشب از خودم می پرسیدم: این چه اخلاقی ست که تو داری؟ نمی شود دنبال همان ادبیات خودت باشی؟ بروی یکی از این جاهایی که می گویند بیا و پشت سرت را نگاه نکنی؟ دیدم این موضوع به اراده من نیست. باید از خداوند رحیم پرسید چرا اینجوری آفریدی؟ فکر می کردم و دنبال خط سیری بودم که مرا به امروز رسانده است که به یاد همین حادثه افتادم. یعنی حادثه حمل این دختر مجنون و شیون مادر ساده دل و مریض احوالش که دخترش را نبرند.

آن روز زن بیچاره تا جلو امامزاده پشت سر برانکارد و دختر مجنونش آمد و شاهدبردن دخترش بود. بعد که جمعیت کم و بیش در کوچه پس کوچه ها فرو رفتند و میدان وسط محله امامزاده خالی شد، جوانی بیست و چند ساله برای مسخرگی پتوی کهنه ای را که پس  از بردن دختر جا مانده بود برداشت و انداخت روی سر زن بیچاره که از دوری دخترش می گریست. زن بی توجه به آن جوان پتو را کنار زد اما جوان که انگار از کارش خوشش آمده بود دوباره پتو را روی سر زن انداخت و به اتفاق رفقایش به خنده مشغول شد. هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم. دوست داشتم قدرتی داشتم که آن جوان را بلند می کردم و به زمین می کوفتم که نداشتم؛ اما بالاخره نتوانستم سر برگردانم و بروم توی یکی از کوچه ها خودم را گم کنم. رفتم جلو و یادم می آید که معترض شدم. یادم نمی آید با چه جمله ای شاید گفتم: مگه مرض داری؟ شاید هم گفته باشم این کار را نکن. ولی نه ...این را حتما نگفتم . چون پس از آن که جمله را گفتم آن جوان به من سیلی زد. لابد فحش دادم. فحش های زیادی بلد بودم و البته بزرگ و کوچکش را از بزرگ و کوچک مردم یاد گرفته بودم. خلاصه همین که اعتراض کردم سیلی را خوردم. هشت سالم بود شاید هم نه سال وگرنه بلندش می کردم می زدمش زمین. آن جوان هم گول قد و قواره مرا خورد و پس از تنبیه من دوباره اذیت زن بیچاره را آغاز کرد. شاید فکر نمی کرد من بروم و با سنگ برگردم.

بله من رفتم تا کنار دیوار و با چند سنگ ریز و درشت برگشتم و سنگ بارانش کردم و فرار... تا در خانه دویدم و به پدرم رسیدم. پشت سرم جوان سرشکسته با جمعی سر رسیدند و درگیری کلامی شد که: جلو پسرت را بگیر ببین چه کار کرده. من هم شرح ماجرا را در چند ثانیه به پدرم گفتم و همه که رفتند پدرم مرا تنبیه نکرد. تشویق هم نکرد. من به طبیعت خودم رفتار کرده بودم. از کارم راضی بودم و هستم چون اگر جلو آن جوان ظالم را نمی گرفتم  حتما حالم از خودم به هم می خورد. صدمه ای که به روح و روان من وارد می شد بسیار بدتر از صدمه یک سیلی بود. درست است که هشت ساله بودم ولی انسان بودم.

پریشب حوادث زیادی را مرور می کردم که ناخواسته در میانه آن قرار گرفته بودم. ماجرای زورگویی انتظامات خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی به دانشجویان که ظاهرا ربطی به من نداشت ولی به قیمت درگیر شدن با امور دانشجویی اجازه ندادم در برابر چشمانم ظلمی واقع شود.

ماجرای بهمن 88 لار که یادتان هست؟ کاری به من نداشت و دردسری نبود که من بخواهم برای خودم درست کنم؛ ولی نتواستم ببینم در برابر  چشمم به مردمی ستم شود و آن ها از من کمک بخواهند و من دست روی دست بگذارم. آخر کودکی که تحمل دیدن مسخره شدن زن مجنونی نداشته باشد چطور می تواند در بزرگ سالی ببیند به مردمی ناروایی روا شود و دست روی دست بگذارد. از این پس هم همین است. حداکثر یک سیلی نصیب من و یک سر شکستگی قسمت آن ها.

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند/ گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

(عکس کناری مربوط به امامزداه محله ما قبل از تخریب و بازسازی. بخشی از خانه  قدیمی ما در نمای پشت مسجد پیداست)

 - 



زمان انتشار: 26 مرداد 1391 - 09:20:58
نظرات
Graciela >24 آبان 1391 - 17:17:26
Thinking like that shows an exeprt's touch
جهرمی >22 مهر 1391 - 03:34:38
باسلام و عرض ارادت بعضانوشته های شما را پیگیری میکنم ، بدورازاغراق و سیاسی کاری عرض میکنم، قلم روان وپر محتوای جنابعالی که برگرفته ازافکارو اندیشه پویای شماست برای بنده بسیار قابل استفاده است. مزید توفیقات شمارا ارزومندم
ایمیل:    سایت:
زمانی >1 شهريور 1391 - 08:11:04
تا باشد از این سیلی ها ما وشما پیرو امامی هستیم که برای برپایی عدالت .سر. فرزندو خانواده را قربانی کرد
ایمیل:    سایت:
عبدالرضا مفتوحی >28 مرداد 1391 - 12:28:37
تِکِ قَعلَه خُوری نیسی عَسَل نی باواجی که شَگُت ضَربُالمثل نی غُروب اُندو حَیات و کوچِک اُشبو صَدَی فَریادِیَی حاجی دَغَل نی
ایمیل:    سایت:
با سلام به دکتر رحیمی نژاد،یه درخواستی از شما داشتم:اگر می شود اشعار حضرت آقا را بررسی کنید خیلی دوست دارم بدانم از چه قالبی است در نشریه خوشنویسی ایشان مورد بررسی قرار گرفته شده بود اما اشعار آقا نبود.می خواستم اگر می شود بررسی کنید و در مطلبی در سایتتان قرار دهید/از نوشته هایتان خیلی خوشم می آید مثل آن دکتر ها نیستید که وقتی می نویسند از یه کلمه هایی استفاده می کنند.پاینده باشید
ایمیل:    سایت:
پسر دهه شصتی >28 مرداد 1391 - 00:24:16
مهر تاییدی بر نظر من مبنی بر ساده و صمیمی بودن نوشته هایتان و پاسخ مناسبی برای چرایی اهل سیاست بودنتان که قبلا از شما پرسیده بودم... لذت بردم حق نگهدارتان
ایمیل:    سایت:
بدون نام >28 مرداد 1391 - 00:23:48
بفرما نوشابه دكتر
ایمیل:    سایت:
بدون نام >28 مرداد 1391 - 00:23:09

باز هم در این مایه ها بنویسید

ایمیل:    سایت:
شهروند >27 مرداد 1391 - 12:34:14
چرا نظر منو سانسور کردی دکتر؟؟.شما که از آزادی بیان حرف می زنی؟؟؟
ایمیل:    سایت:
عارف رفیعی >27 مرداد 1391 - 10:54:13
سلام شما باعث افتخار لار و لارستان هستید. البته همه آرزو دارند در تخصص خودشان کار کنند اما وظیفه ای که به هر طریق بر دوش انسان قرار می گیرد از اولویت بالاتری برخوردار هست
ایمیل:    سایت: khour.ir/rafiei
شهروند اصلی  >27 مرداد 1391 - 08:24:47
آقای کاربر عزیز که به نام شهروند آمده اید .وبا کلمه عجب شروع کرده اید واقعا زشت است .که با این نام کامنت گذاشتی!
ایمیل:    سایت:
باغ اندیشه ها >27 مرداد 1391 - 08:23:11
سلام. طبیعی است که هرکس با توجه به طبیعت خودش رفتار کند. توقع از انسان انسانیت است.
ایمیل:    سایت: roozegareno2010.persianblog.ir/
بدون نام >27 مرداد 1391 - 07:26:31
آقای رحیمی نژاد عزیز بهترین آرزوها و خواسته ها را بدرقه راه سختی که برگزیده اید می کنم. دنیا برای تبدیل شدن به مکان بهتری برای زیستن به چنین منشها و روحیاتی نیازمند است.
ایمیل:    سایت:
حميد منشي >27 مرداد 1391 - 07:17:23
حداكثر يك سيلي نصيب من و يك سرشكستگي قسمت آنها!!!
ایمیل:    سایت:
دانش آموز شما >27 مرداد 1391 - 01:42:01
داستان جالبی بود.شچاعتت مداره.اگر نشریه و سایت وزین صحبت نو نبود بلکه لارستان هم نبود!،واقعاً نقش آفرینی صحبت نو در بازگشت اوز و بیرم به لارستان باید ستود.پاینده باد صحبت نو .ایول
ایمیل:    سایت:
شهروند >26 مرداد 1391 - 20:06:33
عجب..............فقط از خودت تعریف کردی............
ایمیل:    سایت:
شهروند >26 مرداد 1391 - 19:08:33
جالب بود . اینها مردم لارستان را نشناخته اند چون خودشان هنوز نشناخته اند.به قول لاری ها بچی اونده پری بدونه
ایمیل:    سایت:
فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید: - به حروف بزرگ و کوچک توجه شود:



دیگر خبرها
یادداشت کوتاه
کوچه جنی

محرم که می‌شد روی زمین بند نبودیم. اسبی انگار ما را برمی‌داشت و می‌برد تا ظهر عاشورا هر جاخواست پیاده‌مان کند. اسبی که سفید باید باشد با یال خونین آنطور که می‌گفتند.
امامزاده با شکوه‌تر می‌شد. مردها احترام برانگیزتر می‌شدند وما مردتر می‌شدیم درجدال برای برداشتن علم‌های سنگین و حسرت از ناتوانی برداشتن بیرق.
حوالی دو -سه نیمه شب که دسته‌ی محله‌ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می‌شد و سینه زنی خاتمه می‌یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می‌شد که نمی‌دانم چرا...؟ می‌رفتیم توی ساباتهای تاریک یا پشت برکه‌ی محله قایم می‌شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته‌ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می‌پریدیم جلوشان و زهره‌شان را می‌ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش‌های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می‌کردیم.
بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی‌دهد. نقشه‌ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم. در محله‌ی ما کوچه‌ی بن‌بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه‌ی مخروبه‌ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است. پیرزنی ماهی یک بار به آن مخروبه سر می‌زد. پیرزن صورتش پیچیده بود. با کسی سخن نمی‌گفت. فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه‌های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته‌ی حیاط.شب که می‌شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو. اگر از آن جا می‌گذشتی و تصادفاسرت را برمی‌گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی. بی گمان در آن شب‌ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي‌گرفتند با دیدن آن صحنه.
این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها برویم توی کوچه قایم شویم. نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه. دو متر ی داخل شدیم. دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می‌ترسیدیم. دم پایی هامان را در آوردیم و توی دستمان کردیم. نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم. آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم. بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. صدای" بابام بابام"ی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده‌اند و صدای دیگری که می گفت جن نبودند" پتور "بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

 -   

درباره ما  |  ارتباط با ما  |  فرهنگ و هنر  |  سیاست  |  اجتماعی  |  مقالات ادبی  |  شعرها  |  کتاب ها  |  مصاحبه ها  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬