امروز 31 تير 1397  , 09 ذی القعده 1439  , 2018 July 22
 
کد مطلب: 18
زمان انتشار: 19 اسفند 1390 - 06:51:15
بازدید از این مطلب: 3067
آن داستان بلند پایان یافت

آن داستان بلند پایان یافت

مقالات ادبی >  -

سیمین دانشور آخرین بازمانده ازنسل دوم داستان نویسی ایران از دنیا رفت. همسرش جلال آل احمد اولین داستان نویس نسل دوم داستان نویسی ایران بود و اولین داستان نویس از نسل دومی ها که در 46 سالگی از دنیا رفت. دانشور داستان هایش را گفته بود و مدتی بود خود به  داستانی بلند تبدیل شده بود. در واقع او خود بخشی از تاریخ داستان نویسی ایران بود و درگذشتش نقطه ی پایانی بر این تاریخ زنده .

سیمین دانشور را با سووشون می شناسیم. او البته داستان هایی پیش و پس از سووشون نوشته اما هیچکدام با اقبال سووشون رو به رو نشده است. شاید این سخن درست باشد که هر شاعری و داستان نویسی یک شعر یا داستان می گوید و می نویسد و در باقی عمرش خود را تکرار می کند.

دانشور را باید بانوی ادبیات داستانی ایران دانست. حتی اگر فخرالدوله و تاج السلطنه - دختران ناصر الدین شاه - را اولین زنان راوی اخبار و قصه نویس ایران بدانیم. اگر تعریف دقیق داستان را به معنای مدرن آن در نظر داشته باشیم پیش از دانشور زن داستان نویس ایرانی سراغ نداریم.

سیمین دانشور نقطه عطفی در ادبیات داستانی ایران است به سه دلیل ساده. اول اینکه او فضای حاکم بر ذهنیت زن ایرانی عصر پهلوی را موفق تر از دیگران توصیف کرد. جلال در «زن زیادی »سعی خودش را کرد ولی دانشور  از او در این زمینه موفق تر بود. دوم اینکه او با فن و زبان و  فرهنگ روایت های سنتی «سووشون» را خلق کرد. سوم اینکه او بانوی ادبیات داستانی ایران است.

جمعه هفته آینده - 26 اسفند 1390 - برنامه فرهنگی - ادبی رواق در شبکه رادیویی صدای آشنا برنامه زنده ای در بزرگ داشت او روی آنتن می برد. در آنجا در مورد دانشور بیشتر حرف خواهم زد.  برنامه رواق ساعت 14 تا 15 جمعه ها از شبکه بین المللی صدای آشنای 3روزهای جمعه پخش می شود. برای شنیدن این برنامه زبانم لال باید ماهواره داشته باشید یا اینترنت.

 - 


زمان انتشار: 19 اسفند 1390 - 06:51:15
نظرات
ح.د. وطن دوست >19 اسفند 1390 - 23:00:38
متأسفانه زندگي و مرگ اين نويسنده ي شهير كشورمان هيچ بازتابي در رسانه ي ملي نداشته است. تأسف نه براي بزرگان اين ديار بلكه براي رسانه ي ملي و غرض ورزان كه با وجود نيازمندي، خود را بي نياز از بزرگان و مفاخر كشور عزيزمان مي بينند. البته نام و ياد بزرگ مردان و بزرگ زنان اين كهن ديار در دلها و اذهان همه ي مردم ايران و مردم دنيا نقش بسته شده است و با قهر و كين عده اي، آسيبي به وجهه ي مردمي آنان وارد نخواهد آمد.
ایمیل:    سایت:
فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید: - به حروف بزرگ و کوچک توجه شود:



دیگر خبرها
یادداشت کوتاه
کوچه جنی

محرم که می‌شد روی زمین بند نبودیم. اسبی انگار ما را برمی‌داشت و می‌برد تا ظهر عاشورا هر جاخواست پیاده‌مان کند. اسبی که سفید باید باشد با یال خونین آنطور که می‌گفتند.
امامزاده با شکوه‌تر می‌شد. مردها احترام برانگیزتر می‌شدند وما مردتر می‌شدیم درجدال برای برداشتن علم‌های سنگین و حسرت از ناتوانی برداشتن بیرق.
حوالی دو -سه نیمه شب که دسته‌ی محله‌ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می‌شد و سینه زنی خاتمه می‌یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می‌شد که نمی‌دانم چرا...؟ می‌رفتیم توی ساباتهای تاریک یا پشت برکه‌ی محله قایم می‌شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته‌ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می‌پریدیم جلوشان و زهره‌شان را می‌ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش‌های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می‌کردیم.
بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی‌دهد. نقشه‌ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم. در محله‌ی ما کوچه‌ی بن‌بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه‌ی مخروبه‌ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است. پیرزنی ماهی یک بار به آن مخروبه سر می‌زد. پیرزن صورتش پیچیده بود. با کسی سخن نمی‌گفت. فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه‌های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته‌ی حیاط.شب که می‌شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو. اگر از آن جا می‌گذشتی و تصادفاسرت را برمی‌گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی. بی گمان در آن شب‌ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي‌گرفتند با دیدن آن صحنه.
این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها برویم توی کوچه قایم شویم. نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه. دو متر ی داخل شدیم. دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می‌ترسیدیم. دم پایی هامان را در آوردیم و توی دستمان کردیم. نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم. آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم. بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. صدای" بابام بابام"ی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده‌اند و صدای دیگری که می گفت جن نبودند" پتور "بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

 -   

درباره ما  |  ارتباط با ما  |  فرهنگ و هنر  |  سیاست  |  اجتماعی  |  مقالات ادبی  |  شعرها  |  کتاب ها  |  مصاحبه ها  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬